دلم واسه تنهايي ميسوزد
چرا هيچکس او را دوست ندارد
مگر او چه گناهي کرده که تنها شده
جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد
ديشب تنهايي از اتاقم گذشت
دنبالش دويدم
ولي او رفته بود تنهاي تنها
نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم
از گريه، چشمانش قرمز بود
برايش گريستم، آخر او از تنهايي مرده بود، تنهايي مرد و من تنهاتر شدم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:50  توسط یه برگ پاییزی
|
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد.
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائي خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 12:14  توسط یه برگ پاییزی
|
سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم،
مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد!
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت!
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی؟
"... تو با شب رفتی و با شب میایی از دیار غربت،
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ..."
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم،
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو، آمدن و برگشتنت را می خواهم،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوا و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ...
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:50  توسط یه برگ پاییزی
|
بر سر مزار کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
"کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است،من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم که خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر از روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:25  توسط یه برگ پاییزی
|
مرا از این که می بینی پریشان تر چه می خواهی
از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج و این پرواز و این باور چه می خواهی
مرا بی خود به باران می بری با مستیه چشمت
بیا این چشم ها این گونه های تر چه می خواهی
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست
بیا این تیغ و این شمشیر و این هم سر چه می خواهی
من آن فرهاد مسکینم که کوه بهر تو کندم
بگو شیرین ترین رویا بگو دیگر چه می خواهی
تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد
بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی
رضا صادقی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:46  توسط یه برگ پاییزی
|