تبليغاتX
انواع اس ام اس - انواع شعر - انواع نامه

انواع اس ام اس - انواع شعر - انواع نامه

انواع اس ام اس - انواع شعر - انواع نامه - حرفای بزرگان - آموزشی - کسب درآمد اینترنتی

محبوبم

بیا بنشین تا از چشمان هم سیراب شویم

تا در محبت چشمانت

صدای طوفان احساسات را بشنویم!

موهای طلایی ات، نگاه لطیفت، قایق نجات

من ولگرد و سرگردان شد

آه، چه سالهاست که سرزمین دلبند خود را ترک کرده ام

سرزمین باغها و چمن های سرسبز را،

زدم به شهری بیگانه

تا خود را در آن گم کنم!

می خواستم هر چه دورتر

از آن باغ و چمن و تابستان سرسبزی باشم

که فضایش در کنار آواز قورباغه

داشتم شاعر می شدم!

حالا پای خزان هم بدانجا رسیده است

درختان افرا و زرفون شاخه های خود را

به سوی پنجره های خانه دراز کرده و به دنبال

عزیزان خود

می گردند.

عزیزان رفته اند

ماه تابان

بر فراز قبرستان اسامی آنها را بر سنگها

منور می سازد

تا روزی به نزد آنها بیاییم!

محبوبم!

بیا بنشین تا از نگاه هم سیراب شویم

تا در محبت چشمانت

صدای طوفان احساسات را بشنویم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:20  توسط یه برگ پاییزی  | 

آرزوی نقاشی

میان آبشار خاطراتم کنار بوته های گل نمی نشینم
همیشه
آرزو کردم که رنگ نگاه بوته گل را ببینم
همیشه
آرزو کردم که روزی برای لحظه ای نقاش باشم
همیشه آرزویم بوده رویا ولیکن یک زمان ای کاش باشم
همیشه این سوالم بوده
مادر که رنگ لاله ها یعنی چه رنگی
همیشه گفته بودی باغ سبز ولی
رنگ خدا یعنی چه رنگی
نگاه مادرم چون یاس می شد به پرسشهای من
لبخند می زد
زمانی
رنگ سرخ لاله ها را به دنیای دلم پیوند می زد
ولی من باز می پرسیدم از او که منظورت ز
آبی چیست مادر
همان رنگی که گفتی
رنگ دریاست همان رنگی که گشته چشم از او تر
ز اقیانوس بی طوفان چشمش
صدای اشک ها را می شنیدم
در آن هنگام در باغ تخیل
رخ زیبای او را می کشیدم
نگاهی سرخ اشکی آسمانی دو چشمانی به
رنگ ارغوانی
ولی من هر چه نقاشی کشیدم همه تصویری از رویای او بود
و شاید چند خطی که نوشتم همه
یک قطره از دریای او بود
معلم آن زمان که عاشقانه کنار حرفهایت می نشینم
همیشه آرزو کردم که روزی
نگاه مهربانت را ببینم
ببینم که کدامین دیدگانی مرا با
حس دیدن آشنا کرد
که دستان مرا تا
اوج برد مرا از دور با چشمش صدا کرد
ببینم که چه کس
رنگ شفق را به چشمان وجود من نشان داد
ببینم که کدامین مهربانی
غبار غم رویایم تکان داد
اگر چه من نگاهت را ندیدم ولی
زیباییت را میشناسیم
صدای موج روحت را ستاره دل دریاییت را میشناسم
ز تو آموختم نقاشی
عشق ز تو احساس را ترسیم کردم
ز تب نور امید و موج دل را میان
غنچه ها تقسیم کردم
ولی من با
مرور خاطراتم به اوج آرزوهایم رسیدم
هم اینک لحظه ای
نقاش هستم معلم را و مادر را کشیدم
ولی
نقاشی من کاغذی نیست برای رسم ابزاری ندارم
کمی احساس را با
جرعه ای عشق به روی برگ یاسی می گذارم
دل نقاشیم تفسیر رویاست چرا تفسیر یک
رویا نباشیم
چرا
رنگ غروبی سرخ باشیم چرا چون آبی دریا نباشیم
اگر چه گشت
شعرم بس مطول ولی نقاشیم را قاب کردم
سحر شد
خاطراتم نیز رفتند دوباره من زمان را خواب کردم

 

از مجموعه ی پروانه ات خواهم ماند - اثر مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 15:34  توسط یه برگ پاییزی  | 

کارو (کاراپت دردریان)

کارو شاعر و نثر نويس معاصر، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود. مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند.

کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده است.

نام دیگر کتابهایش شکست سکوت و دیگری نامه های سرگردان است.

اين شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد می کند. البته این پایان راه برای کارو نبود.

 

در گوشه ای از وصيت نامه ی کارو آمده است:

می دانم پس از مرگم ثروتمندی، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا به خاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذایی خود، به خاک بسپارد! اما نه! ثروتمندان محترم! لطفا مرا با پول خود، به خاک نسپاريد! لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نويسندگی من است، در هم بدريد! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد! من می خواهم، از لاشه من، چندين سگ گرسنه سير شود. شما آدمکهای کمتر از سگ، که هيچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سير نشد! من ميميرم، اما مرگ من، مرگ زندگی من نيست! مرگ من، انتقامی است که زندگی من، از جعل کننده ی نام خودش می گيرد! من ميميرم تا زندگی زير دست و پای مرگ نميرد! مرگ من، عصيان يک زندگی است که نمی خواهد بميرد...!!!

 

در جاهای از شعرهاش با خدا هم درگیر شده، ولی من کاری ندارم، یعنی نه تایید می کنم و نه می گم که کار بدی کرده. هر کس هر طوری که دوست داره می تونم با خدای خودش حرف بزنه.

 

البته من خیلی تلاش کردم تا بتونم کتاب های اونو پیدا کردم. اگه تونستید کتابهاش رو تهیه کنید ولی می دونم که نمی تونید.

 

در آپ های بعدی شعر ها و نامه هاش رو پست می کنم. منتظر باشید.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 17:39  توسط یه برگ پاییزی  | 

خیلی بزرگ شده بود

وقتی بزرگ میشوی، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند، دست تکان بدهی ... خجالت میکشی دلت شور بزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته
فکر میکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم - همانهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند.
وقتی بزرگ میشوی، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی.
دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی!
وقتی بزرگ میشوی، قدت کوتاه میشود، آسمان بالا میرود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند.
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی، و ماه - همبازی قدیم تو - آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی، پیدایش نمیکنی!
وقتی بزرگ میشوی، دور قلبت سیم خاردار میکشی و تمام پروانه ها را بیرون میکنی و همراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی.
و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی!
و یک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای!
آن روز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آن روز تو را به خاک میدهند
و میگویند:
خیلی بزرگ شده بود.

و ای کاش ...

ای کاش همیشه کوچک می ماندیم

همیشه کودک می ماندیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:1  توسط یه برگ پاییزی  |