+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:35  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:47  توسط یه برگ پاییزی
|
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد
هم چو تو یک سره من ترک وفا خواهم کرد
زین سپس جای وفا چون تو جفا خواهم کرد
ترک سجاده و تسبیح و ردا خواهم کرد
گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید
مردمان گوش به افسانه ی زاهد ندهی
داده از پند به من پیر خرابات نوید
کز تو ای عهد شکن این دل دیوانه رمید
شکوه زین بدت پیش خدا خواهم کرد
ادامه ی شعر را در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:35  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:18  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:50  توسط یه برگ پاییزی
|
پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آ آ آ ی ی ی!!!!!
صدایی از دوردست آمد: آ آ آ ی ی ی!!!!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟؟
پاسخ شنید: کی هستی؟؟
متن کامل را در ادامه ی مطلب بخوانید
هر مطلب خواستین بهم بگین تا در دفعات بعدی پست کنم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:13  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:29  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 10:46  توسط یه برگ پاییزی
|