+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 18:47  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:18  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:9  توسط یه برگ پاییزی
|
حيف که فقط تو يکي رو دارم
.....
....
...
....
.....
اگه از تو يه عالمه داشتم
.....
....
...
....
.....
الان يه گاوداري زده بودم
اس ام اس سرکاری
خيلي دوست دارم زود به زود ببينمت
.....
....
...
....
.....
اما حيف بليط باغ وحش گرونه
اس ام اس سرکاری
خيلي دلم ميخواد لبامو بذارم رو لبات ... اما مامانم نميذاره ميگه نوشابه رو بايد با ني بخوري
اس ام اس سرکاری
عزيز دلم اگه تمومه تمومه تمومه دنيا جمع بشن بخوان تورو از من بگيرن
ميگم چرا شما زحمت كشيدين!!!
خودم مي آوردمش !
اس ام اس سرکاری
برای دیدن بقیه بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:24  توسط یه برگ پاییزی
|
اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمی دانم
اینجا شده پاییز، آنجا را نمی دانم
اینجا فقط رنگ است، آنجا را نمی دانم
اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمی دانم
اس ام اس عاشقانه
هر چی دعا کردم نشد، شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم
اس ام اس عاشقانه
خواهم تو را مهمان کنم در گوشه ای از قلب خویش
آیا قبول می کنی این کلبه ی ویرانه را
اس ام اس عاشقانه
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی
دوست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد
دوست آن است که هر لحظه به یادت باشد
اس ام اس عاشقانه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
اس ام اس عاشقانه
ادامه ی اس ام اس ها رو در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:21  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 14:10  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 19:22  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:47  توسط یه برگ پاییزی
|
ای آدم های نامهربان، از کودکی به من آموختید که همه را دوست بدارم و حالا که دیوانه وار دوستش دارم می گویید فراموشش کن. دوست داشتن سالهاست که در اعماق دریا غرق گشته است.
شما چرا می خواهید نگاه مهربان او را از من بگیرید؟ نگاهی که من با آن عالمی دارم. من با نگاه مهربان او پلی به سوی ستاره ها بسته ام تا با خاطرات او سفری به دشت پر نور ستاره ها آغاز کنم و در کنار او به اوج لذت با هم بودن برسم.
روزی خواهید رسید که من تمام نگفتنیها را خواهم گفت و به تمام مهربانها می گویم: ما در زیر گلبرگهای بهار نارنج به پاکدامنی عشق ایمان آوردیم و بوسه های آتشین محبت را از لبهای پر حیرت و نا امیدمان گرفتیم و سوگند خوردیم که تنها دست پلید مرگ باعث جداییمان باشد.
پیمان بستیم بعد از روز جدایی، تنهایی، تنها پرنده ی مهاجر را سخت در آغوش بگیریم تا به تمام آدمهای نامهربان ثابت کنیم عاشقترینیم.
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:57  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:53  توسط یه برگ پاییزی
|