+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:22  توسط یه برگ پاییزی
|
می خوام یه قصری بسازم
پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و
یه شب مهتابی باشه
امشب می خوام از آسمون
یاسهای خوشبو بچینم
امشب می خوام عکس تو رو
تو خواب گل ها ببینم
کاشکی بدونی چشمات رو
به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو
به صد تا دریا نمی دم
کاش تو هوای عاشقی
همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی
حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو یادم میاد
وقتی که بارون می زنه
امشب می خوام برای تو
یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد
به احترامت بمیرم
امشب می خوام رو آسمون
عکس چشات رو بکشم
اگر نگاهم نکنی
ناز نگات رو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف
رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم
بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی
پر نزنی تنها نری
وقتی که اینجا بمونی
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلهای مریمه
از مجموعه مثل هیچ کس نوشته مریم حیدرزاده (کتاب مثل هیچ کس مریم حیدرزاده)
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:9  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 16:55  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:34  توسط یه برگ پاییزی
|
تقلب توان، گر کند مرد را
معلم گر ببیند ستلجم کند دانش آموز را
شعر طنز
چو عضوی به درد آورد روزگار
که پنچر شود چرخ آموزگار
شعر طنز
چو خوش گفت زالی به فرزند خویش
اگر گربه دیدی بگو پیش پیش
شعر طنز
چو عضوی به درد آورد روزگار
همه دکترا می شوند دست به کار
شعر طنز
چنین گفت رستم به اسفندیار
که من فوتبالیستم پسر توپ بیار
ادامه ی شعرهای طنز رو در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:32  توسط یه برگ پاییزی
|
به جای دسته گلی که فردا بر گورم نثار می کنی
امروز با شاخه گلی یادم کن
به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی
امروز با تبسمی مختصر شادم کن
امروز که نزد توام یادم کن
فردا که شوم خاک چه سود قطرات اشکت
حرفهای عاشقانه
ميدونين چرا آب هميشه به اون چيزي که ميخواد ميرسه؟ دقيقا ميدونه چي ميخواد (پايين رفتن)، اگه به به سنگ برسه اول سعي ميکنه دورش بزنه، بعد اگه نتونست سوراخش ميکنه، اگه به يه چاله رسيد، آروم صبر ميکنه تا پرشه بعد رد شه بيايد ما هم در برابر مشکلاتمون مثل آب باشيم و مثل آب با مشکلات برخورد کنيم
حرفهای عاشقانه
اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را آن چنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت
حرفهای عاشقانه
سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن
حرفهای عاشقانه
برای دیدن بقیه بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:54  توسط یه برگ پاییزی
|
نامه های سرگردان کارو
این منم و یک قلب ... یک قلب آبستن ... آبستن عشق
آرلن! این نامه را در پایان روزی برایت می نویسم که غروبش به طور وحشتناکی غم انگیز است و آهنگ طپش قلب محزونم، غم انگیزتر از غروب...
برای آنچه بناست در این نامه به تو بنویسم به هیچ گونه سوگندی احتیاج ندارم ... برای این که هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است، هم مسیح مصلوب ...
هنگام نوشتن این نامه احساس می کنم که سرتاسر وجودم زندان دور افتاده ایست از مشتی وا خورده ... و روحم جنگلی متحرک و سرگردان از آرزوهای عاصی ...
گوش کن، آرلن! دلم می خواست هنگام نوشتن این نامه، بلافاصله پس از نام تو، کلمه ای دیگر اضافه کنم ... کلمه ای که سرتاسر زندگی از یاد رفته ی من در آن خلاصه می شود؛ کلمه ی "من". دلم می خواست به خود حق می دادم تو را "آرلن من" خطاب کنم، دریغا که نمی توانم. اما در این لحظه ای به خصوص، توانستن مطرح نیست! برای نخستین بار بگذار خواستن مبنای توانستن هم امکان پذیر باشد. مابر این: آرلن من!
کاش می دانستی که انگیزه ی نوشتن این نامه، شیون شبانه ی قلب من است. قلب من امروز غروب، همین چند لحظه پیش، سکوت خود را شکست و با من با دیده ی گریان گفت که چند ماهی است از قلب تو، آبستن است! تعجب نکن، آرلن، قلب مردها مثل خودشان از لحاظ جنسی مرد است، و قلب زن، زن و بنابراین، نامه مال من نیست! نامه ی یک قلب شکسته است. یک قلب شکسته ی آبستن، آرلن! فکر می کنی فرزند تصادم بدون تماس دو قلب چه می تواند باشد؟ جز آن همه چیز شکن مقدس که خوراکش، شیرین، سرشک است. آن فرزند نامرئی شب زفاف قلب ها که نامش در قاموس شب زنده داران ناکام "عشق" است...
میدانی یعنی چه آرلن؟؟ امشب برای نخستین بار احساس کردم که متاسفانه گرفتارت شده ام. شاید اگر تصمیم نگرفته بودم که برای همیشه فراموشت کنم، این احساس پنهانی، هرگز قلبم را تکان نمی داد. اما چه کار کنم که هم زمان با این تصمیم اجتناب ناپذیر، شیون قلبم در پهنه ی سینه ی محنت زده ام، بیداد کرد...
ادامه ی نامه را در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:21  توسط یه برگ پاییزی
|