میان دو تاریخ 4/11/1345 و 15/10/1313، شاید تنها پل پیوند نام زنی باشد که به حق "خاتون بزرگ شعر ایران" نام گرفته است. فروغ در خانواده ای به دنیا آمد، که پیش از او سه فرزند دیگر نیز چشم به جهان گشوده بودند و با گذشت 5 سال جمع خانواده ی سرهنگ محمد فرحزاد به هفت نفر رسید. چهار پسر به نامهای امیر مسعود، مهران، مهرداد و فریدون و سه دختر به نامهای پوران، گلوریا و فروغ.
کودکی فروغ با روحیه ی نظامیگری و خشن پدر وی همواره از بوی خشونتی سرد لبریز بود، آن گونه که خواهر وی (پوران) می گوید: "چهره ی پدر همیشه از یک خشونت عجیب مردانه پر بود، او تلخ تلخ، سرد سرد و خشن خشن بود." ولی بر عکس پدر، مادر فرغ همچون تمام مادران شرقی، زنی ساده دل، مهربان و خوش باور بود و تمام آدمهای دنیا را از چشمی که خود به آن می نگریست می دید، نگاه خوبی و مهربانی.
با این همه دنیای کودکی فروغ به واسطه ی حضور پدر بزرگی مهربان که قصه های زیادی می دانست، در میان قصه های کودکی گذشت. این قصه ها بعد ها در تکوین شخصیت فروغ تاثیرات شگرفی بر جای نهاد. به گونه ای که همیشه در جستجوی زمان گمشده کودکی های خویش که "پر بود از نور و عروسک، نسیم و پرنده و روشنی و آب" می گفت "هنوز که هنوز است وقتی اوایل پاییز هر سال مادرم لباسهای زمستانی بچه ها را از صندوق ها بیرون می آورد تا به قول خودش آفتاب بدهد، دیدن لباسهای کودکیم که مادرم به حفظ آنها علاقه دارد، جستجو در جیب های آنها و پیدا کردن نخودچی یا کشمش گندیده ای که غالبا در ته جیب ها وجود دارد در من حالت عجیبی ایجاد می کند. مرا به گذشته ی خیلی دور بر می گرداند و آن احساسات لطیف و شاد کودکانه را در من بیدار می کند."
ادامش رو در ادامه ی مطلب بخونید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 19:28  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:29  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:8  توسط یه برگ پاییزی
|
نامه های سرگردان کارو
درباره ی این نامه...
این، نه داستان است نه افسانه است، نه شعر است نه یک نثر عاشقانه است.
قطره اشکی است؛ رمیده و طوفانی که از دیدگان حسرت بار رنج؛ به دامان پاره پاره ی شب گرسنگیها غلطیده است.
چارلی با زبان فارسی آشنا نیست، اما مسلما با زبان من آشناست. چون زبان من زبان گرسنگان است و گرسنگی تنها به یک زبان حرف می زند: حقیقت....!
سلام چارلی! انسان بزرگوار، سلام بر تو و اشکهای خندان تو. سلام بر تو و بر خنده های گریانت.
دامن تو، چارلی، دامن زندگی تو، میدانم که لبریز است از سرشک آسیمه سر در به دارن، بگذار سرشک در به دری هم، از بیکران یک درد بیکران، همان طور ساده، بغلطد به دامانت.
من، چارلی گرانمایه، غنچه ای هستم ناشکفته و مغموم که در پهنای علفزاری خار پرور و مسموم، همراه با هزاران هزار غنچه ی ناشکفته ی دیگر بازیچه ی مشتی دلقک بازیگرم!
جوانم، ولی باور کن چارلی، ابر آسمان افسونگر قرون، قرون افسانه های قیود به خاک سپرده، سایه ی سپیدی از سیاهی های این دوران وحشت بار افکنده بر سرم. جوانم، ولی زیر بار محنت، محنت و بدبختی، بدبختی و محنت خودم نه، من هیچ، من مردم، محنت بدبختی انسان این قرن سیاه، تا شده، شکسته، خرد شده کمرم!
بشنو چارلی، بشنو این سوز جگر سوز دل آشیان بر باد رفته ی من و فریاد افسار گسیخته ی ناله های از یاد رفته ی افلاک نوردم را، که سنگینی تحمل ناپذیرشان، در هم شکسته و به باد فنا داده در و دیوار قلب طپش رمیده و آفتاب ندیده ی آلود به خاک و گردم را!
برای دیدن ادامه ی نامه بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:6  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:58  توسط یه برگ پاییزی
|