نامه ی یک کتاب فروش به یک می فروش
مدتهاست هیچ مسلمانی، هیچ کافری پیدا نشده سری به این کتابخانه ی بدبخت بزند...
همسایه ی خوشبخت من، ای پیر می فروش!
کاش میدانستم آن چه را که می خواهم امشب با تو به میان بگذارم از کجا شروع کنم؟!
متاسفانه نمی دانم برای این که آن قدر احساس حقارت و بد بختی می کنم که می ترسم این ورق پاره های سپید تحمل سیاهی بدبختی را که بناست در این نامه خلاصه شود نداشته باشند! ... با تمام این احوال آن چه مسلم است من باید هر چه اشک ماتم زده در سینه ی مسلول این کتابها موج می زند، به عنوان سکر آورترین شرابها، چکه چکه به گلوی این اجتماع منجمد فاقد احساس که چرخ تمنایش به طور وحشیانه ای بر مدار لذت موقت نفسانی می چرخد، فرو ریزم...
می دانی چرا؟ برای این که امشب آتش شریان شکن غمی سینه سوز، عرق تن یخ بسته ام را با هر چه خون سر گشته در انها هست به گریه انداخته است.
ادامه ی این نامه ی زیبای کارو را در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
