اشک معشوق
تو می گویی ز عشق من گذر کن، اینکه از من بر نمی آید
چنان مست از نگاهت گشته ام، کز نشئت ساغر نمی آید
ز افغان شبانگاهی چه گویم، من چه شعری بهر تو سازم
که این اشعار و این افغان، جفاکارا به گوشت در نمی آید
چنان از دوریت می سوزم و پر پر شوم هر دم چو پروانه
که این خونسردی و پرپر شدن، از لاله ی پرپر نمی آید
چنان از چشمت افتادم که از پا می فتد سایه به زیر پا
مرا از چشم خونین دل چه می ریزد، چه ها بر سر نمی آید
چنان آه جگر سوزم کند بنیان رقیبان را هر از گاهی
که این بنیان بر اندازی ز صد سرباز و صد لشکر نمی آید
چه بی رحمی به عشق و دوستی هم باورم کردی
که بعد از تو مرا از دوستی ها مهربانی ها دگر باور نمی آید
مصیبت نامه ی عشقم نه در خورد یکی شعر و یکی بحث است
که این درد توان سوزم به یک دفتر به صد دفتر نمی آید
چو زخمی گشته عشق توان سوز توام ساقی، تو خود دانی
ز هر خنجر دگر زخمی چنین کاری و درد آور نمی آید
به گردون می رسد آهم در این شبهای رنجاننده نی داود
چنان دود از دلم می خیزد این شبها که از مجمر نمی آید
از مجموعه شعر اشک لیلی اثر پرویز نی داود (کتاب اشک لیلی نوشته ی پرویز نی داود)
اس ام اس عاشقانه اس ام اس سرکاری اس ام اس ضد حال اس ام اس خنده دار اس ام اس بامزه اس ام اس ولنتاین شعر عاشقانه نامه عاشقانه جک داستان عاشقانه شعرهای کارو نامه های کارو حرفهای عاشقانه سخنان بزرگان شعرهای مریم حیدرزاده شعرهای کاراپت دردریان شعرهای خسرو گلسرخی