مارلن! ... مارلن نازنین من! مارلن نازنینی که دیگر مال من نیستی، نمی دانم حالا که این نامه را به تو می نویسم، تو در جستجوی کدام آرزوی گمشده ی خودت و خود آرزوی گمشده ی کیستی؟ ولی هر جا با هر که هستی باید به خاطر همه ی آن شب های سرسام گرفته که تا سپیده ی صبح به خاطر تو دیوانه وار گریه می کردم، اکنون پس از سالها خاموشی یک بار حرفهای مرا گوش کنی، حرف، نه! به دردهای سینه خراش دلم، دل طوفن زده ی طوفانزایم که من اینک آهنگ فریاد فراموش شده اش را برای تو میسرایم.
از من انتظار نداشته باش که سراپای این اوراق در هم ریخته را که بناست فریاد قلبم در سپیدی رویشان سیاهی درد بی پایان مرا ناپدید کنند، با توصیف زیباییهای تو سیاه کنم، من دیگر آن انسان تو سری خورده ی مایوس و تنهای سابق نیستم.
گذشت زمان در اعماق وجود من، در پریشانی روح پریشانم، در تار و پود من آتشی شعله ور ساخته که هر شعله اش عصاره ی صدها هزار کینه و هزاران هزار عشق انسانی است. وجود من اکنون حصار پولادینی است که اشک عجز در چهار دیوار شکست برندارش زندانی است و قلبم سرچشمه ی آهنگهایی که نغمه های شب زنده دارشان مقدمه ای بر پایان وحشتناک این شب وحشت زده ی ظلمانی است.
ادامه ی این نامه ی زیبای کارو را در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:20  توسط یه برگ پاییزی
|
مدتهاست هیچ مسلمانی، هیچ کافری پیدا نشده سری به این کتابخانه ی بدبخت بزند...
همسایه ی خوشبخت من، ای پیر می فروش!
کاش میدانستم آن چه را که می خواهم امشب با تو به میان بگذارم از کجا شروع کنم؟!
متاسفانه نمی دانم برای این که آن قدر احساس حقارت و بد بختی می کنم که می ترسم این ورق پاره های سپید تحمل سیاهی بدبختی را که بناست در این نامه خلاصه شود نداشته باشند! ... با تمام این احوال آن چه مسلم است من باید هر چه اشک ماتم زده در سینه ی مسلول این کتابها موج می زند، به عنوان سکر آورترین شرابها، چکه چکه به گلوی این اجتماع منجمد فاقد احساس که چرخ تمنایش به طور وحشیانه ای بر مدار لذت موقت نفسانی می چرخد، فرو ریزم...
می دانی چرا؟ برای این که امشب آتش شریان شکن غمی سینه سوز، عرق تن یخ بسته ام را با هر چه خون سر گشته در انها هست به گریه انداخته است.
ادامه ی این نامه ی زیبای کارو را در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:38  توسط یه برگ پاییزی
|
پروردگارا! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی به مفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد می کند...
به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند، همین حالا که این نامه را به تو می نویسم آن قدر احساس بیبختی می کنم که تصورش، حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی، امکان ناپذیر است ...
میدانی خدا سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده ی یک امر تصادفی است...
مگر زندگی جز ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست؟.. نه، خدا! به خدا نیست...
بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود، جوانی زیبا را خرید... نتیجه ی این معامله ی وحشتناک من بودم!... بخت سیاه من حتی آن قدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده ی زیبایی پدرم باشد... هنگامی که در 9 سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم، به چشم خود دیدم که چهره ام چرک نویس از یاد رفته ایست از چهره ی وحشت انگیز مادرم!...
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی، همرا با دارایی خیلی از ثروتمندان، ثروت مادرم را هم برد و همراه با ثروت مادرم، پدرم را...
تا آن زمان، علی رغم چهره ی زشتی که داشتم، زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود، که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ... تنها هنگامی که فقر سایه نامیمون خود را بر چهره ی زشتم افکند، برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم!...
ادامه ی این نامه ی واقعا جالب را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:24  توسط یه برگ پاییزی
|
درباره ی این نامه...
من سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش...
فریاد را می پرستم به خاطر انتقام گمگشته در عصیانش...
فردا را دوست دارم به خاطر غلبه اش بر فلک کجمدار...
پاییز را می پرستم به خاطر عدم احتیاج، عدم اعتنایش به بهار...
آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش ... که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند، حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد.
زندگی ایده ال من است و من آن را تقدیس می کنم، به خاطر این که روزی هزار بار نابودش می کنند اما، هرگز نمیمیرد...
و دلکش را محترم و گرامی می شمارم به خاطر آشناییش با زبان گلهای سرگشته و پژمرده و فغان صامت قلوب به خون آغشته و مرده...
و این نامه را ره او می نویسم شاید بتوانم او را با زبان گلهایی که علی رغم یورش خزان هرگز پژمرده نمی شوند و قلوبی که پاره می شوند، صد پاره می شوند، آواره می شوند ولی هرگز بیچاره نمی شوند و هرگز نمی میرند ... آشنا کنم.
دلکش خواننده ی گرانمایه... از این که شما را خانم دلکش خطاب نمی کنم از شما عذر نمی خواهم. چون من از زبان مردم با شما حرف می زنم و مردم کسانی را که دوست دارند آنها را با نام بلافاصله شان می شناسند. مردم دوست ندارند که در مقابل صمیمیت ساده و یکپارچه شان نسبت به آنها که دوستشان می دارند، دیوارهایی را که تمدن غرب به نام خانم و آقا در برابر محبتها بنا کرده اند ببینند.
مردم وقتی که دوست می دارند، دیوارها، سدها، هر چه در مقابل دوستی آنها قرار دارد، خراب می کنند. می فهمی دلکش، همان طور ساده، بدون عذر خواهی، خراب می کنند.
ادامه ی این نامه ی بسیار جالب کارو را در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:12  توسط یه برگ پاییزی
|
کدام دست تک افتاده را به جای دست پسرم به سینه بفشارم؟!
برادران بزرگوارم
من بر حسب زمانی که طی آن سالهای کودکی و شبابم را گذرانده ام هرگز فرصت آن را که صاحب طرز تفکر معینی باشم، نداشته ام.
بر حسب گذشته های خاموش زندگیم، به فرمان آسمان محیطم، آسمانی که هرگز باران بار آفرین نداشت تخم هیچ ایدئولوژی معینی را در مغز خود نکاشته ام...
مقصود این نیست که زنی بی سوادم... نه! تقریبا اکثر اوقات جوانیم در خدمت خداوندان فلسفه و ادب طی شده ... اما هرگز دلم نخواسته که به خاطر پسندیدن یک فلسفه، فلسفه ی دیگری را به طور مطلق محکوم کنیم
برویم سر اصل مطلب...
تنها چیزی که از گذشته با خود دارم یادگار بدبختی یک تولد و خوشبختی یک تولد دیگر...
می دانید یعنی چه؟ دختر به دنیا آمدم، این یک تولد بد بخت ... بعد ها مادر شدم. پسری به دنیا آوردم، این یک تولد خوشبخت.
مادر خودم سالهاست عمرش را به شما داده ... سالهاست که ظلمت ابدی یک گور، نام مادر مرا از یاد زندگی فراموشکار برده است. تنها خاطره ی شیرین و فنا پذیری که از مادرم باقیست شیری است که تنها فرزند من، پسرم، از دو پستان من خورده است.
ادامه ی این نامه ی جالب را در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:22  توسط یه برگ پاییزی
|
درباره ی این نامه....
در دنیای امروز هستند نویسندگانی که از این همه وظیفه ی انسانی، که در پهنه ی بی کران زندگانی به عهده ی آنهاست، در این دوران بیداری بدون خواب ملتها دورانی که شاهد پاره شدن بند ذلتها از پای زندگی انسانهاس، تنها وظیفه ای را که خداوندان مرگ به آنها محول کرده اند، انجام می دهند. این وظیفه چه می تواند باشد؟ ... پاسخش خیلی ساده است
تخته کردن همه ی روشنیها، همه ی بیداریها...
توسعه دادن سیستماتیک تبه کاری ها، به فراموشی سپردن علل بدبختیها، تبه کردن خداوند تیره بختیها و خیلی چیزهای دیگر...
وهستند نویسندگانی که در میان این همه پدیده ی زمینی و آسمانی این همه فقر، این همه پریشانی، چرخ افکارشان بر مدار هوس فتنه ها می چرخد...
آقای دشتی! نویسنده ی بزرگ... اگر دلتان خواست، اگر فرصتی به چنگتان افتاد، این چند کلمه را از زبان مردم گوش کنید. تنها چند کلمه از زبان مردم...
ناراحت کننده است! ناراحت کننده چرا؟
وحشتناک است! به طور تحمل ناپذیری وحشتناگ! می دانید... آقای دشتی، وضع دنیا را می گویم. دنیا پاک خراب شده است! هر کسی هر بی نفسی در این دوران عجیب صاحب نفسی شده است! آن وقت حقیقت، تا دیروز خوابش برده بود ولی امروز ضربان نامرتب قلبش دل جاهلین تاریخ و قصابان حقیقت را به لرزه انداخته!
ادامه این نامه ی واقعا جالب را در ادامه ی مطلب ببینید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 14:45  توسط یه برگ پاییزی
|
نامه های سرگردان کارو
درباره ی این نامه...
این، نه داستان است نه افسانه است، نه شعر است نه یک نثر عاشقانه است.
قطره اشکی است؛ رمیده و طوفانی که از دیدگان حسرت بار رنج؛ به دامان پاره پاره ی شب گرسنگیها غلطیده است.
چارلی با زبان فارسی آشنا نیست، اما مسلما با زبان من آشناست. چون زبان من زبان گرسنگان است و گرسنگی تنها به یک زبان حرف می زند: حقیقت....!
سلام چارلی! انسان بزرگوار، سلام بر تو و اشکهای خندان تو. سلام بر تو و بر خنده های گریانت.
دامن تو، چارلی، دامن زندگی تو، میدانم که لبریز است از سرشک آسیمه سر در به دارن، بگذار سرشک در به دری هم، از بیکران یک درد بیکران، همان طور ساده، بغلطد به دامانت.
من، چارلی گرانمایه، غنچه ای هستم ناشکفته و مغموم که در پهنای علفزاری خار پرور و مسموم، همراه با هزاران هزار غنچه ی ناشکفته ی دیگر بازیچه ی مشتی دلقک بازیگرم!
جوانم، ولی باور کن چارلی، ابر آسمان افسونگر قرون، قرون افسانه های قیود به خاک سپرده، سایه ی سپیدی از سیاهی های این دوران وحشت بار افکنده بر سرم. جوانم، ولی زیر بار محنت، محنت و بدبختی، بدبختی و محنت خودم نه، من هیچ، من مردم، محنت بدبختی انسان این قرن سیاه، تا شده، شکسته، خرد شده کمرم!
بشنو چارلی، بشنو این سوز جگر سوز دل آشیان بر باد رفته ی من و فریاد افسار گسیخته ی ناله های از یاد رفته ی افلاک نوردم را، که سنگینی تحمل ناپذیرشان، در هم شکسته و به باد فنا داده در و دیوار قلب طپش رمیده و آفتاب ندیده ی آلود به خاک و گردم را!
برای دیدن ادامه ی نامه بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:6  توسط یه برگ پاییزی
|
نامه های سرگردان کارو
این منم و یک قلب ... یک قلب آبستن ... آبستن عشق
آرلن! این نامه را در پایان روزی برایت می نویسم که غروبش به طور وحشتناکی غم انگیز است و آهنگ طپش قلب محزونم، غم انگیزتر از غروب...
برای آنچه بناست در این نامه به تو بنویسم به هیچ گونه سوگندی احتیاج ندارم ... برای این که هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است، هم مسیح مصلوب ...
هنگام نوشتن این نامه احساس می کنم که سرتاسر وجودم زندان دور افتاده ایست از مشتی وا خورده ... و روحم جنگلی متحرک و سرگردان از آرزوهای عاصی ...
گوش کن، آرلن! دلم می خواست هنگام نوشتن این نامه، بلافاصله پس از نام تو، کلمه ای دیگر اضافه کنم ... کلمه ای که سرتاسر زندگی از یاد رفته ی من در آن خلاصه می شود؛ کلمه ی "من". دلم می خواست به خود حق می دادم تو را "آرلن من" خطاب کنم، دریغا که نمی توانم. اما در این لحظه ای به خصوص، توانستن مطرح نیست! برای نخستین بار بگذار خواستن مبنای توانستن هم امکان پذیر باشد. مابر این: آرلن من!
کاش می دانستی که انگیزه ی نوشتن این نامه، شیون شبانه ی قلب من است. قلب من امروز غروب، همین چند لحظه پیش، سکوت خود را شکست و با من با دیده ی گریان گفت که چند ماهی است از قلب تو، آبستن است! تعجب نکن، آرلن، قلب مردها مثل خودشان از لحاظ جنسی مرد است، و قلب زن، زن و بنابراین، نامه مال من نیست! نامه ی یک قلب شکسته است. یک قلب شکسته ی آبستن، آرلن! فکر می کنی فرزند تصادم بدون تماس دو قلب چه می تواند باشد؟ جز آن همه چیز شکن مقدس که خوراکش، شیرین، سرشک است. آن فرزند نامرئی شب زفاف قلب ها که نامش در قاموس شب زنده داران ناکام "عشق" است...
میدانی یعنی چه آرلن؟؟ امشب برای نخستین بار احساس کردم که متاسفانه گرفتارت شده ام. شاید اگر تصمیم نگرفته بودم که برای همیشه فراموشت کنم، این احساس پنهانی، هرگز قلبم را تکان نمی داد. اما چه کار کنم که هم زمان با این تصمیم اجتناب ناپذیر، شیون قلبم در پهنه ی سینه ی محنت زده ام، بیداد کرد...
ادامه ی نامه را در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:21  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 18:47  توسط یه برگ پاییزی
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 19:22  توسط یه برگ پاییزی
|