تبليغاتX
انواع اس ام اس - انواع شعر - انواع نامه

انواع اس ام اس - انواع شعر - انواع نامه

انواع اس ام اس - انواع شعر - انواع نامه - حرفای بزرگان - آموزشی - کسب درآمد اینترنتی

چقدر سخته...

چقدر سخته که بغض داشته باشی، اما نخوای کسی بفهمه.

چقدر سخته که عزیزترین کست که یه عمری باهاش بودی، ازت بخواد فراموشش کنی.

چقدر سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری.

چقدر سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای.

چقدر سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی، بعد بفهمی دوستت نداره.

چقدر سخته به چشمای کسی نگاه کنی، اونو توی وجودت بزاری، باهاش زندگی کنی، ولی اون هیچ وقت معنی نگاهت رو نفهمه.

چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به دلت هدیه داد، زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری.

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.

چقدر سخته توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقت دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی بزنی تا نفهمه هنوز دوستش داری.

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی واون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک.

 

 

اس ام اس عاشقانه  اس ام اس سرکاری  اس ام اس ضد حال  اس ام اس خنده دار  اس ام اس بامزه  اس ام اس ولنتاین  شعر عاشقانه  نامه عاشقانه  جک  داستان عاشقانه  شعرهای کارو  نامه های کارو  حرفهای عاشقانه  سخنان بزرگان  شعرهای مریم حیدرزاده  شعرهای کاراپت دردریان  شعرهای خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 18:38  توسط یه برگ پاییزی  | 

نوروز نامه

چهارشنبه سوري: فرصتي بسيار مناسب براي افرادي كه زياد مايل نيستند بهار سال آينده را مشاهده كنند. اتفاقي كه در آخرين سه شنبه سال مي‌افتد، اما معلوم نيست به چه دليلي به جاي سه شنبه سوري به آن چهار شنبه سوري مي‌گويند. نام يك فيلم كه موضوع آن هيچ ربطي به نام فيلم ندارد!

 

خانه تكاني: تكان خوردن خانه، نوعي زلزله بدون خسارت جاني كه البته در برخي موارد همراه با خسارتهاي شديد مالي (از جمله تعويض مبلمان، پرده ها، تلويزيون و ...) مي‌باشد، نام يك نوع ورزش كه در آن مردان "كوزت"وار اقدام به شست و شوي شيشه منازل و تميز كردن خانه مي‌كنند.
توضيح بي‌ربط: اي كاش به جاي اين همه خانه تكاني كمي به خانه دلمان تكاني مي‌داديم

 

خريد نوروزي: روزهاي كشيدن چك، روزهاي حسرت كشيدن پشت ويترين مغازه‌ها، روز "بابا من اينو مي‌خوام، بابا من اونو مي خوام"، روز درك معني فاصله طبقاتي توسط تك تك سلولهاي بدن.

 

ادامه نوروز نامه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:35  توسط یه برگ پاییزی  | 

عاشقترینم

ای آدم های نامهربان، از کودکی به من آموختید که همه را دوست بدارم و حالا که دیوانه وار دوستش دارم می گویید فراموشش کن. دوست داشتن سالهاست که در اعماق دریا غرق گشته است.

شما چرا می خواهید نگاه مهربان او را از من بگیرید؟ نگاهی که من با آن عالمی دارم. من با نگاه مهربان او پلی به سوی ستاره ها بسته ام تا با خاطرات او سفری به دشت پر نور ستاره ها آغاز کنم و در کنار او به اوج لذت با هم بودن برسم.

روزی خواهید رسید که من تمام نگفتنیها را خواهم گفت و به تمام مهربانها می گویم: ما در زیر گلبرگهای بهار نارنج به پاکدامنی عشق ایمان آوردیم و بوسه های آتشین محبت را از لبهای پر حیرت و نا امیدمان گرفتیم و سوگند خوردیم که تنها دست پلید مرگ باعث جداییمان باشد.

پیمان بستیم بعد از روز جدایی، تنهایی، تنها پرنده ی مهاجر را سخت در آغوش بگیریم تا به تمام آدمهای نامهربان ثابت کنیم عاشقترینیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:57  توسط یه برگ پاییزی  | 

تنهایی

يك لحظه به ياد خزان عمر خود مي افتم. عمري كه بهارش را بدون هيچ لذت و خوشي سپري کرد و بالاخره به خزان رسيد. خزاني كه به نظر مي رسد جز حسرت روزها و فرصت هاي از دست رفته، ثمره اي نخواهد داشت.
آري،
خزان عمر هم به پايان خواهد رسيد و به زمستانش مي رسد.
در
بهار، تنهايي ... در پاييز، تنهايي ... در زمستان هم، تنهايي ... سرمايش را احساس مي كنم ... بر خود مي لرزم ... مي ترسم.
اي
دل ... آيا دلي نبود كه براي تو بتپد؟؟

آيا دلي نبود كه در انتظارت باشد؟؟

آيا دلي نبود كه نگرانت باشد؟؟
تنهايي يعني مرگ ... يعني فراموشي ... يعني غم ... يعني رنج ... يعني هجران ... يعني بي كسي ...
اي دل تنها!!! تنهايي، تنها ... تنها ... و تنها و تنها ميماني

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:53  توسط یه برگ پاییزی  | 

حدیث عشق

حدیث دیگری از عشق

قصه ی آن دختر را می دانی؟

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یک نفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

"اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد."

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:18  توسط یه برگ پاییزی  | 

انعکاس زندگی

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آ آ آ ی ی ی!!!!!

صدایی از دوردست آمد: آ آ آ ی ی ی!!!!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟؟

پاسخ شنید: کی هستی؟؟

 

متن کامل را در ادامه ی مطلب بخوانید

هر مطلب خواستین بهم بگین تا در دفعات بعدی پست کنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:13  توسط یه برگ پاییزی  | 

خیلی بزرگ شده بود

وقتی بزرگ میشوی، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند، دست تکان بدهی ... خجالت میکشی دلت شور بزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته
فکر میکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم - همانهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند.
وقتی بزرگ میشوی، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی.
دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی!
وقتی بزرگ میشوی، قدت کوتاه میشود، آسمان بالا میرود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند.
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی، و ماه - همبازی قدیم تو - آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی، پیدایش نمیکنی!
وقتی بزرگ میشوی، دور قلبت سیم خاردار میکشی و تمام پروانه ها را بیرون میکنی و همراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی.
و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی!
و یک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای!
آن روز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آن روز تو را به خاک میدهند
و میگویند:
خیلی بزرگ شده بود.

و ای کاش ...

ای کاش همیشه کوچک می ماندیم

همیشه کودک می ماندیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:1  توسط یه برگ پاییزی  | 

تنهایی....

دلم واسه تنهايي ميسوزد
چرا هيچکس او را دوست ندارد
مگر او چه گناهي کرده که تنها شده
جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد
ديشب تنهايي از اتاقم گذشت
دنبالش دويدم
ولي او رفته بود تنهاي تنها
نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم
از گريه، چشمانش قرمز بود
برايش گريستم، آخر او از تنهايي مرده بود، تنهايي مرد و من تنهاتر شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:50  توسط یه برگ پاییزی  | 

خدایی خدا

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد.
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائي خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 12:14  توسط یه برگ پاییزی  | 

خودمان را تغییر دهیم

بر سر مزار کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
"کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است،من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم که خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر از روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:25  توسط یه برگ پاییزی  |