به عشق سرگردانم ... مارلن
اس ام اس عاشقانه اس ام اس سرکاری اس ام اس ضد حال اس ام اس خنده دار اس ام اس بامزه اس ام اس ولنتاین شعر عاشقانه نامه عاشقانه جک داستان عاشقانه شعرهای کارو نامه های کارو حرفهای عاشقانه سخنان بزرگان شعرهای مریم حیدرزاده شعرهای کاراپت دردریان شعرهای خسرو گلسرخی
مارلن! ... مارلن نازنین من! مارلن نازنینی که دیگر مال من نیستی، نمی دانم حالا که این نامه را به تو می نویسم، تو در جستجوی کدام آرزوی گمشده ی خودت و خود آرزوی گمشده ی کیستی؟ ولی هر جا با هر که هستی باید به خاطر همه ی آن شب های سرسام گرفته که تا سپیده ی صبح به خاطر تو دیوانه وار گریه می کردم، اکنون پس از سالها خاموشی یک بار حرفهای مرا گوش کنی، حرف، نه! به دردهای سینه خراش دلم، دل طوفن زده ی طوفانزایم که من اینک آهنگ فریاد فراموش شده اش را برای تو میسرایم.
از من انتظار نداشته باش که سراپای این اوراق در هم ریخته را که بناست فریاد قلبم در سپیدی رویشان سیاهی درد بی پایان مرا ناپدید کنند، با توصیف زیباییهای تو سیاه کنم، من دیگر آن انسان تو سری خورده ی مایوس و تنهای سابق نیستم.
گذشت زمان در اعماق وجود من، در پریشانی روح پریشانم، در تار و پود من آتشی شعله ور ساخته که هر شعله اش عصاره ی صدها هزار کینه و هزاران هزار عشق انسانی است. وجود من اکنون حصار پولادینی است که اشک عجز در چهار دیوار شکست برندارش زندانی است و قلبم سرچشمه ی آهنگهایی که نغمه های شب زنده دارشان مقدمه ای بر پایان وحشتناک این شب وحشت زده ی ظلمانی است.
... و طپش قلبم ... همان که در گذشته های پوچ، گذشته های هیچ، بستر درهم ریخته ی مشتی عشق و اشک آسمانی بود، طپش همان قلبم، امروز فریاد ظلمت شکن طبل عصیان حقیقت یک عشق جاودانی است، عشق به انسان، به سرنوشت انسان و به فردایی که در پهنه ی عشرت بارش اشکهای حسرت، اشکهای فقر و در به دری جز دامن پاره پاره ی نظام سرمایه ی درد دیدگان هیچ ستمکشی آشیان ندارند ... عشق به فردای خانه به دوشانی که امروز نان خشک را به جای پنیر، با نان که خشک نیست می خورند. مع هذا پای در زنجیر، در پریشانی بیابان بی آب و علف امروز سبزه های سپیده دم فردا را می کارند.
به وصف آنچه گذشت فکر نمی کنم دیگر انتظارات گذشته را از من داشته باشی، ولی شاید نپرسی مقصود من از نوشتن این نامه چیست؟
خیلی خوب ... گوش کن؟ اگر فراموش نکرده باشی تو چند سال پیش وقتی می خواستی برای همیشه مرا، وجود منقلب و تشنه به زندگی مرا ترک کنی تنها دلیل تو برای انجام این مقصود این بود که من دیگر مثل سابق به تو نمی رسم که من آن قدر اسیر سرنوشت هم میهنان فلک زده ام شده ام که دیگر نمی توانم مثل سابق تو را دوست بدارم، حقیقت بود. حقیقتی بود که وجود داشت! طوفان زندگی، سنگ قبری را که وجدان من به فرمان پاسداران دنیای کهن، زیر خروارها خاک، خروارها لجن، خاک نومیدی و لجن بی خبری خوابیده بود با یک ضربه ی ناگهانی از جای تکان داد. وجدان خفته ای بیدار شد و تو، که مثل خیلی از زنان پنبه ی شهوت به گوش و کحبت به دوش را، از بیداری وجدان انسانی که زمانی سراپای وجودش غرق در سرشک ماتم دریای ماتم زده ای بود که تو بازیچه ی خودت، انسان های بی خبر از همه جا انسان های مایوس و بیچاره را که حدود دنیای زندگیشان از شکاف دو پستان یک زن خودپرست تجاوز نمی کند این چنین انسانهایی را به امواج مرگ می سپردی، تحمل عظمت چنین وجدانی برای تو تحمل ناپذیر بود. تو دوست داشتی که من و همه ی شعرا در وصف تلخی اشکهایی بنویسم که مشتی موجودات واخورده در ماتم مشتی خاطرات پوچ و به خاک سپرده روی لاشه ی عشقهای مرده میبارد، بسرایم.
و من هم خواست تو را وقتی وجدانم بیدار نشده بود سر بسته انجام می دادم! میدانی یعنی چه!
یعنی این که تو را این اجتماع جنابت پرور بدون آن که بدانی چه وقت و چگونه، جنایت کار بار آورده بود و تو آنقدر تابع این نظام غلط بودی که خودت هم غیر مستقیم جنایت کار می پروراندی؟ نمی دانم آنچه می خواهم بگویم برای تو قابل قبول هست یا نه، ولی مرا تو تا هنگامی دوست داشتی که جنایت کار بودم!
آخر ... کارلن! شاعری که درگیر و دار این همه ناراحتی، این همه شکوه و شکایت و بدبختی، این همه فریاد راه گم کرده، این همه اشکهای آشکار و پنهانی در سرزمینی که سر بی سامان زمین آن بازیچه ی طناب دار تیره ی بدبختی هاست، همه ی زجر ها را، همه ی ناله های بی صاحب و سرگشته را، همه ی آرزوها وامیدهای قلوب دروادی فقر گمگشته را فراموش کرد و سراپای هنرش را، پارچه پارچه زیر پای هوسی که نجبای دوران پاره شدن زنجیر های عشق و محبتش می نامند ریخت، چنین شاعری اگر جنایت کار نیست پس چیست؟!
مارلن! تو را به شرافت مظاهر گمنام شرافت قسم ... خوب نگاه کن صرف نظر از یک عده ی معدودی که بنای زندگیشان تابوت سر نپوشیده ی صدها مرده ی متحرک است.
بین اکثریت مردم در کجا زندگی می کنند؟ تو فکر می کنی این بیغوله ها را می توان حتی بیغوله نامید! باور کن نه! اکثریت مردم ما، در قبر ها وارونه زندگی می کنند!
می فهمی چه می گویم، قبر وارونه! آن وقت تصورش را بکن که یک شاعر، یک هنرمند، چه قدر باید شهوت پرست و پست باشد که در سوز این سرمای زمستان، روی برف کفنی که طبیعت به روی این اجساد متحرک کشیده است بنشیند و به خاطر چاک دو پستان نوحه سرایی کند!
آخر از کجا معلوم است که چشمان این بتول ها و سکینه ها و گلی ها هزار بار از چشمان تو و امثال تو زیباتر نیست؟
ولی کو، کجای این دنیای پست، قدرت و فرصت نگاه کردن را به آنها می دهد که کسی پی به جذبه ی نگاهشان ببرد؟
این پستانهایی که هرزه درایان هرزه پرور فریاد زیباییشان را به هفت آسمان تخیلات شاعرانه رسانده اند مگر منحصر به یک عده ی محدود است؟ مگر یک زن بدبخت پستان ندارد؟! هان؟ مگر ندارد؟
پس اگر ندارد کدام زن بدبخت گرسنه با هزار فلاکت و تیره روزی این باغبانها را شیر داده است که درختهای کاشته شان سایبان عشق تو و امثال توست؟
چرا درباره ی آغوش این زنان که سازندگان واقعی دنیا می پرورانند هیچ شعری سروده نشود ولی در اطراف گرمی زنان که آغوششان پناهگاه شبهای مستی مشتی بوزینه ی زینه پوش شرافت فروش است کتابها نوشته شود؟ ... چرا؟
این چرا ها را وقتی انسان با سازندگان آهنگ زیبایی چاک پستانها و سپیدی، مثلا بلورین رانها به میان می گذارد می گویند چه می شود کرد؟
بالاخره این خواست روزگار است، هر کسی را قسمتی است و هر قسمتی را سرنوشتی! ولی من نمی توانم زیر بار این مهملات بروم! چون اگر آنها نمی خواهند بدانن من خواستم و دانستم که در همه جا، هر جا که رنج انسانها طغیان کرد و جوشید قسمت موهوم را زیر پای خود له کرد. خواست روزگار را به فرمان خواست ستم کشان کوبید. هر دو را با هم، در واپسین لحظات شب خاموشیها در قبرستان تاریخ، به خاک فراموشیها سپرد، و روی سنگ جسد سردشان، به خون نوشت، سرنوشت !!! ...
از کتاب نامه های سرگردان نوشته ی کارو (کتاب نامه های سرگردان کارو)
اس ام اس عاشقانه اس ام اس سرکاری اس ام اس ضد حال اس ام اس خنده دار اس ام اس بامزه اس ام اس ولنتاین شعر عاشقانه نامه عاشقانه جک داستان عاشقانه شعرهای کارو نامه های کارو حرفهای عاشقانه سخنان بزرگان شعرهای مریم حیدرزاده شعرهای کاراپت دردریان شعرهای خسرو گلسرخی
